تبلیغات
ایستگاه زمین - سرانجام

ایستگاه زمین

بچه های 89 قبرستان !

دوشنبه 29 آبان 1391

سرانجام

نویسنده: Erfan Purdayi   

سرشب

   در حقیقت من دربارۀ زندگیم تقریباً همان قدر می اندیشم که دربارۀ مرگم . پیوسته به گذشته ام برمی گردم . در آن می کاوم ، مانند کهنه چینی در صندوق زباله . با نوک قلّابم خرده ریزی را می گیرم ، بسوی خود می کشم ، در آن دقیق می شوم ، از آن پرس و جو می کنم ، و دربارۀ آن به فکر می پردازم .

   زندگی چیز ناقابلی است . . . ( و اگر چنین می اندیشم نه به سبب این است که زندگی من کوتاه شده است . همۀ زندگیها همین طور است . ) سراپا مبتذل : سوسوی کم دوامی در تاریکی بی پایان ، و جز اینها . چقدر اندک است شمارۀ کسانی که هنگام تکرار این عبارات زبانزد می دانند که چه می گویند ! چقدر اندک است شمارۀ کسانی که دردِ نهفته در این کلمات را حس می کنند !

   محال است که بتوانیم خود را کاملاً از چنگ این پرسش بیهوده برهانیم : « معنای زندگی چه می تواند باشد ؟ » خود من هنگام نشخوار گذشته با تعجب می بینم که در دل می گویم : « مقصود از این چیست ؟ »

   هیچ چیز نیست . مطلقاً هیچ . پذیرفتن این حقیقت دشوار است ، زیرا هجده قرن مسیحیت در رگ و پی ماست . ولی هرچه بیشتر می اندیشیم ، هرچه بیشتر بر گرد خود و در خود می نگریم بیشتر به این حقیقت بدیهی پی می بریم : « مقصود از این هیچ چیز نیست . » میلیونها موجود زنده روی زمین پدید می آیند ، لحظه ای می جنبند و سپس می پوسند و ناپدید می شوند و جای خود را برای میلیونها موجود دیگر می گذارند که فردا آنها نیز می پوسند و متلاشی می شوند . هستی ناپایدار آنها موقوف هیچ هدفی نیست . زندگی بی معنی است . و هیچ چیز اهمیت ندارد جز اینکه بکوشیم تا در این سفرِ کوتاه هرچه کمتر بدبخت باشیم . . .

   و درک این حقیقت آن قدر هم که به نظر می آید یأس آور و فلج کننده نیست . احساس پیراستگی و رهایی از همۀ توهمات و دلخوشیهای کسانی که می خواهند به هر قیمتی برای زندگی معنایی بیابند مایۀ آرامش و توانایی و آزادی است . و اگر بدانیم که چگونه باید آن را به کار ببریم حتی اندیشه ای نیروبخش می شود .

   ناگهان به یاد تالار بازی و تفریحی افتاده ام که در طبقۀ همکف کلاه فرنگی « ب » بود و من هر روز صبح ، پس از ترک بیمارستان از آنجا می گذشتم . تالار پر از کودکان خردسال بود که روی زمین بر چهار دست و پا مهره بازی می کردند . کودکانی شفاناپذیر و معلول ، بیمار یا در حال نقاهت . عده ای از آنها عقب افتاده ، نیمه کودن و عده ای دیگر بسیار باهوش . آنجا در حکم دنیای کوچکی بود . . . جهان آدمیان بود که از جهتِ معکوسِ دوربین دیده شود . بسیاری از آنها مهره های مکعبی را می چرخاندند و زیرورو می کردند و آنها را از یک طرف ، بی تمایز ، روی زمین می گذاشتند . عده ای دیگر که باهوش تر بودند رنگها را رده بندی می کردند ، مهره ها را به ردیف روی زمین می چیدند و طرحهای هندسی می ساختند . چندتایی که جسورتر بودند مهره ها را روی هم سوار می کردند و ساخنمانهای کوچک لرزانی به وجود می آوردند . گاهی ذهن کوشا و خلّاق و بلندپروازی هدف دشوارتری را مطمح نظر قرار می داد و پس از ده تلاش بی ثمر ، موفق می شد که پلی یا مناره ای یا هرم بلندی بسازد . . . در پایان ساعت تفریح ، همۀ بناها فرو می ریخت و بر کف تالار ، توده ای از مهره های پراکنده ، آماده برای تفریح فردا ، برجا می ماند .

   این تصویری است کم و بیش مشابه زندگی . هر کدام از ما ، فقط به منظور بازی ( و بهانه های فریبایی که برای خود می تراشد هرچه باشد ) ، از روی هوس و بنابر استعدادهای خود ، عناصری را که زندگی برایش فراهم آورده است ، مهره های متعددی را که هنگام تولد در پیرامون خود می یابد جمع می کند . مستعدترین افراد می کوشند تا از زندگی خود ساختمانی پیچیده ، اثری هنری به وجود آورند . باید سعی کنیم که جزو آنها باشیم تا بازی هرچه بیشتر سرگرم کننده شود . . .

   هرکس به اندازۀ امکاناتش . هرکس با وسایلی که تصادف در اختیارش گذاشته است . و آیا واقعاً خیلی اهمیت دارد که در ساختن مناره یا هرمِ خود بیشتر یا کمتر موفق شود ؟

ابوالحسن نجفی ، مترجم ، کسی که واقعا لیاقت لقب استاد رو داره

mahsa
دوشنبه 29 آبان 1391 10:03 ب.ظ
:)))))))))
قشنگ بود
پاسخ Erfan Purdayi : مرسی مادام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ساعت فلش

دیکشنری آنلاین

نمایش آی پی

تصویر استاتیك

ابزار وبلاگ

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);