تبلیغات
ایستگاه زمین - توپ مُرواری

ایستگاه زمین

بچه های 89 قبرستان !

جمعه 10 آذر 1391

توپ مُرواری

نویسنده: Erfan Purdayi   

   اگر باورتان نمی شود ، بروید از آنهائیکه دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید . گیرم که دورۀ بروبروی توپ مرواری را ندیده باشند ، حتماً از پیر و پاتالهای خود که شنیده اند . این دیگر چیزی نیست که بخواهم از تو لنگم در بیاورم : عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید ، توپ مرواری ، توی میدان " ارگ " شق و رق روی قنداقه اش سوار بود ، بر و بر نگاه می کرد ، بالای سرش دهل و نقاره می زدند . هر سال شب چهارشنبه سوری دورش غلغله شام می شد : تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه ، بیوه های نروک ورچروکیده ، دخترهای تازه شاش کف کرده ، ترشیده های حشری یا نابالغ های دم بخت ، از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند ، بطوریکه جا نبود سوزن بیندازی . آنوقت آنهائیکه بختشان یاری می کرد ، سوار لوله توپ می شدند ، از زیرش در می رفتند یا اینکه دخیل به قنداقه و چرخش می بستند ، یا اقلاً یکجای تنشان را به آن می مالیدند ، نخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان می رسیدند : زنهای ناامید امیدوار میشدند ، ترشیده ها ترگل و ورگل می شدند ، خانۀ بابامانده ها به خانۀ شوهر می رفتند . زنهای نروک هم دوسه تا بچۀ دوقلو از سروکولشان بالا میرفت و بچه هایشان هی بهانه می گرفتند که : " ننه جون ! من نون میخوام . " قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود : دوتا چشم داشت ، دوتای دیگر هم قرض میکرد و توپ را میپائید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را وسیلۀ بخت گشائی خودشان قرار بدهند .

   این حکایت بیست سی سال و یا صدوپنجاه سال پیش است . یادش بخیر ! دورۀ ارزانی و فراوانی بود : پنج شاهی که میدادی هفت تا تخم مرغ میگرفتی ، روغن سیری سه شاهی بود ، با صد دینار یک نان سنگک برشتۀ خشخاشی میدادند به درازی آدم . " توی سرتخت بربریها " یک خانۀ بیرونی و اندرونی ، ماهی پانزده زار و سه شاهی و سه تا پول کرایه میرفت . معقول هنوز زنها دل و دماغ داشتند و سالی یک جوال گویندۀ " لا اله الا الله " به جامعه تحویل می دادند . هنوز زهوار هرچیزی تا این اندازه درنرفته بود و تخم لق منشور آتلانتیک و اعلامیۀ حقوق بشر و سایر حرفهای غلنبه و سلمبه را توی لپ ملت نشکسته بودند . هرچیزی معنی و اندازه ای داشت . اینجا هم البته نه بطور استثناء ، بلکه مثل بیشتر جاهای دنیا ، یک پادشاه قدر قدرت مستبد دوآتشه داشت که از سبیلش خون میچکید ، بطوریکه هفت نفر هیزم شکن مازندرانی نمیتوانست گردن ستبرش را بزند و کسی جرئت نمیکرد فضولی بکند و بگوید " ابوای خرت به چند ؟ " و اسمش را " شاه بابا " گذاشته بودند ، چون که با رعیتهایش ندار بود . یک اندرون ولنگ و واز داشت که از دختر آسیابان گرفته تا دختر پطرس شاه فرنگی را توی آن چپانده بود و این کارخانۀ شازده سازیش بود . حالا خیلی حرفها پشت سر این شاه شهید میزنند و هزارجور اسناد و بهتان بهش میبندند ، اما امروز اینجا ، فردا بازار قیامت ، ما باید توی دو وجب زمین بخوابیم . سر پیری نمیتوانیم گناه کسی را بشوئیم و مشغول ذمۀ مرده ، آنهم مردۀ شاه بابا بشویم .

   از شما چه پنهان ، در آن عهد و زمانه ، با وجودیکه بانکهای جفت و طاق وجود نداشت ، خزانۀ دولت پروپیمان بود و زهرۀ شیر میخواست داشته باشد کسی که بتواند به جواهرات سلطنتی چپ نگاه بکند . بدون عایدی سرشار نفت که در تاریخ ایران سابقه نداشته و معلوم نیست کدان دولت فخیمه سگ خور میکند ، دولت افلاس نامه صادر نکرده بود ، اگرچه مشتری آهن پاره و اسلحۀ قراضه نبود ، اما اسم خودش را ملت پست عقب افتاده نگذاشته بود و از خارجی وام و اجاره نمیخواست ، بدون سرتیپها و امیرلشگرهای شکم گندۀ مرزپناه گریزپا ، کسی جرئت نمیکرد به سرحداتش دست درازی بکند ، بدون متخصصین تبلیغ وطن پرستی که در اثر مرض فشار پول در خارجه معلق بزنند ، مردم به مرز و بوم خودشان بیشتر علاقه داشتند . بدون سوز و بریز رادیوهای خاج پرست که : " آهای مردم ، دین از دست رفت ! " که گویا آخوند باسواد و ملای باعقیده بیشتر پیدا میشدند . بی آنکه شب شش بگیرند و اسم میهنشان را عوض بکنند ، انگار شهرت و آبروی این آب و خاک در نظر خارجیها خیلی بیشتر از حالا بود . برای تعلیمات عمومی پستان به تنور نمیچسباندند ، اما هم مردم باسواد بیشتر از حالا پیدا میشد و هم خیلی بیشتر کتاب حسابی چاپ میکردند . ظاهرا چوب تکفیر برای تریاک بلند نمیکردند ، اما وافوری خیلی کمتر از حالا بود . باری هنوز جزیرۀ بحرین را به ارباب واگذار نکرده بودند ، هنوز بخشش کوه آرارات فتح الفتوح بشمار نمیرفت ، هنوز شاه بابا حق کشتیرانی در دجله و فرات را از دست نداده بود و یک تکه خاکش را هم به افغانها حاتم بخشی نکرده بود و برای تمدید قرارداد نفت جنوب هم مردم را دور کوچه نرقصانیده بود ، اما اسم خودش را هم کبیر و نابغۀ عظیم الشأن نگذاشته بود . خلاصه آنکه ، حساب و کتابی در کار بود ، هنوز همه چیز مبتذل نشده بود ، مردم به خاک سیاه ننشسته بودند و از صبح تا شام هم مجبور نبودند که افتخار غرغره بکنند و به رجاله بازیهای رجال محترمشان هی تفاخر و تخرخر بنمایند و از شما چه پنهان ، مثل این بود که آبادی و آزادی و انسانیت هم یک خرده بیشتر از حالا پیدا میشد .

فرازهائی از کتاب توپ مرواری اثر صادق هدایت

صادق
چهارشنبه 29 آذر 1391 04:08 ب.ظ
بسی حالیدم برادر عرفان
این اولین باره که اومدم وبلاگ وزین کلاسمون
خدا وکیلی تا حالا که دارم پستا رو بررسی میکنم این اولیشه که واقعا باهاش حالیدم
هادی صداقت صادق خان هدایت
پاسخ Erfan Purdayi : مرسییی . تا حالا به شباهت اسمیتون دقت نکرده بودم .
ghabli
دوشنبه 13 آذر 1391 12:20 ب.ظ
khahesh mikonam
ghabli
یکشنبه 12 آذر 1391 08:50 ق.ظ
baradare golam man ke ba sadegh kari nadram man ba erfan purdayi hastam.
bashe ghabol
khoda biamorzadesh
پاسخ Erfan Purdayi : پس سوء برداشت از من بود ، شرمنده عزیز . البته من فقط از متن خوشم اومد ، نه اینکه مطابق با حالاش بدونم .
الــــــی
یکشنبه 12 آذر 1391 12:27 ق.ظ
درگیر ناتور دشتیم
نصفه دیگه ش مونده
كلا درحالت مسخ به سر میریمگهنوز نفهمیدیم از كجا باید هیجان زده بشیم
:)
پاسخ Erfan Purdayi : هیجانی درکار نیست ، باید آخرش پژمرده بشی لِیدی .
ghabli
شنبه 11 آذر 1391 08:59 ب.ظ
salam goftam bara poste ghabli va baditon nazar gozashtam.injam binasib namone.
mokhalefam.alan hade aghal sathe zendegie hame balatar rafte.
پاسخ Erfan Purdayi : صادق هدایت سال 1330 فوت شد برادر یا خواهر گلم ، نوشته ربطی به الآن نداره . البته امیدوارم منظورتو درست گرفته باشم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ساعت فلش

دیکشنری آنلاین

نمایش آی پی

تصویر استاتیك

ابزار وبلاگ

// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);